<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>عکس و فیلم و موزیک و برنامه های جدید</title>
    <subtitle></subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yaboo.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://yaboo.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-02-23T23:28:11+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://yaboo.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>هوی آقا ، چیکار می کنی؟</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yaboo.mihanblog.com/post/2497"/>
        <published>2010-07-30T04:42:06+01:00</published>
        <updated>2010-07-30T04:42:06+01:00</updated>
        <id>tag:http://yaboo.mihanblog.com/post/2497</id>
        <author>
            <name>مرلین</name>
        </author>
        <summary>
				
			

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yaboo.mihanblog.com/post/2497"><![CDATA[<p style="text-align: center;">
				<a rel="nofollow" target="_blank" href="http://2daylink.com/">
			<img style="width: 477px; height: 270px;" src="http://up.iranblog.com/Files1/be4a4ef72d574190b5f9.jpg" alt="" border="0"></a></p>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>پسرها و تقلب در امتحان</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yaboo.mihanblog.com/post/2495"/>
        <published>2010-07-29T04:38:09+01:00</published>
        <updated>2010-07-29T04:38:09+01:00</updated>
        <id>tag:http://yaboo.mihanblog.com/post/2495</id>
        <author>
            <name>مرلین</name>
        </author>
        <summary>پسر ها و تقلب در امتحان
				
				
				حتی اگر تجهیزاتتان را بگیرند 
				
				
				
				
				حتی اگر تفتیش بدنیتان کردند 
				
				
				
				
				
				تک تک لباسهایتان را وارسی کنند
				
				
				
				
				
				و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند 
				
				
				
				
				
				باز هم میتوانید...!!!
				
				
				

</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yaboo.mihanblog.com/post/2495"><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;"><font size="4"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">پسر ها و تقلب در امتحان</span></font></span><br><span style="font-weight: bold;"></span></div><span style="font-weight: bold;"><br></span><span style="font-weight: bold;"></span><br><div style="text-align: center;"><span style="font-weight: bold;"></span><img src="http://up.clip2ni.com/uploads/1278209584.jpg" border="0" height="275" width="487">
				<br>
				<br>
				<font style="color: rgb(0, 127, 64);" size="5">حتی اگر تجهیزاتتان را بگیرند </font><br>
				
				<img src="http://up.clip2ni.com/uploads/1278218341.jpg" border="0" height="532" width="392">
				<br>
				<br>
				<font style="color: rgb(0, 127, 64);" size="5">حتی اگر تفتیش بدنیتان کردند </font><br>
				<br>
				
				<img src="http://up.clip2ni.com/uploads/1278175588.jpg" border="0" height="344" width="481">
				<br>
				<br>
				<font style="color: rgb(0, 127, 64);" size="5">تک تک لباسهایتان را وارسی کنند</font><br><font style="color: rgb(0, 127, 64);" size="5">
				</font><br>
				
				<img src="http://up.clip2ni.com/uploads/1278201733.jpg" border="0" height="276" width="482">
				<br>
				<br>
				<font style="color: rgb(0, 127, 64);" size="5">و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند </font><br><font style="color: rgb(0, 127, 64);" size="5">
				</font><br>
				
				<img src="http://up.clip2ni.com/uploads/1278157358.jpg" border="0" height="399" width="322">
				<br>
				<br>
				<font style="color: rgb(0, 127, 64);" size="5">باز هم میتوانید...!!!</font><br><font style="color: rgb(0, 127, 64);" size="5">
				</font><br>
				
				<img src="http://up.clip2ni.com/uploads/1278186634.jpg" border="0" height="273" width="466">

</div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>پسرک فقیر</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yaboo.mihanblog.com/post/2496"/>
        <published>2010-06-23T19:40:48+01:00</published>
        <updated>2010-06-23T19:40:48+01:00</updated>
        <id>tag:http://yaboo.mihanblog.com/post/2496</id>
        <author>
            <name>مرلین</name>
        </author>
        <summary>در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!دختر که متوجه گرسنگی شدید پ</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yaboo.mihanblog.com/post/2496"><![CDATA[<div style="text-align: justify;">در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!<br><br>دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.<br><br>پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : "چقدر باید به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد"پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم"<br>&nbsp;<br>سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.<br><br>دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.<br>&nbsp;<br>سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. <br><br>از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.<br>&nbsp;<br>آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.<br>&nbsp;<br>زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است" امضاء. دکتر هوارد کلی<br></div>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>نامه پیرزن به خدا!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yaboo.mihanblog.com/post/2489"/>
        <published>2010-06-11T07:43:29+01:00</published>
        <updated>2010-06-11T07:43:29+01:00</updated>
        <id>tag:http://yaboo.mihanblog.com/post/2489</id>
        <author>
            <name>مرلین</name>
        </author>
        <summary>
&amp;nbsp;
یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند  
رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود
  نامه‌ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این
  طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی 
ام با حقوق نا چیز باز نشستگی  می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار 
در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه  
هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برا</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yaboo.mihanblog.com/post/2489"><![CDATA[<span style="font-size: x-small;" mce_style="font-size: x-small;">
<p style="text-align: center; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" mce_style="text-align: center; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" dir="rtl">&nbsp;<img title="نامه پیرزن به خدا! - .:: www . Fert . ir ::. " src="http://www.irannaz.com/user_files/L126647926197.jpg" mce_src="http://www.irannaz.com/user_files/L126647926197.jpg" alt="نامه 
پیرزن به خدا! ( بزرگترین وبلاگ دختر پسرهای کرجی www.epika.iranblog.com )
 " height="249" width="300"></p>
<p style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" mce_style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" dir="rtl">یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند  
رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود
  نامه‌ای به خدا !</p>
<p style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" mce_style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" dir="rtl">با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این
  طور نوشته شده بود:</p>
<p style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" mce_style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" dir="rtl"><br><span style="color: rgb(0, 0, 0);" mce_style="color: 
#000000;">خدای عزیزم </span><span style="color: rgb(0, 0, 0);" mce_style="color: #000000;">بیوه </span>زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی 
ام با حقوق نا چیز باز نشستگی  می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار 
در آن بود دزدید.</p>
<p style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" mce_style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" dir="rtl">این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه  
هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما  
بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض  
بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...<br>کارمند  
اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. 
 نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی
  میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...</p>
<p style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" mce_style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" dir="rtl">همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام  
دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا  
این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود:
  نامه‌ای به خدا !</p>
<p style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" mce_style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" dir="rtl">همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون  
نامه چنین بود :</p>
<p style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" mce_style="text-align: justify; font-family: tahoma; font-size: 10pt;" dir="rtl"><br>خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی  
تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی
  را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...  
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را  
برداشته‌اند!!...</p>
</span>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>من می خواهم ازدواج کنم !!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yaboo.mihanblog.com/post/2488"/>
        <published>2010-06-10T07:42:57+01:00</published>
        <updated>2010-06-10T07:42:57+01:00</updated>
        <id>tag:http://yaboo.mihanblog.com/post/2488</id>
        <author>
            <name>مرلین</name>
        </author>
        <summary>مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :- می خواهم ازدواج کنم .پدر
 خوشحال شد و پرسید :- نام دختر چیست ؟مرد جوان گفت :- نامش 
سامانتا است و در محله ما زندگی می کند .پدر ناراحت شد . صورت در هم 
کشید و گفت :- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی 
با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع 
چیزی به مادرت نگو .
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از 
آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :- مادر من می 
خواهم ازدواج</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yaboo.mihanblog.com/post/2488"><![CDATA[<p>مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :<br>- می خواهم ازدواج کنم .<br>پدر
 خوشحال شد و پرسید :<br>- نام دختر چیست ؟<br>مرد جوان گفت :<br>- نامش 
سامانتا است و در محله ما زندگی می کند .<br>پدر ناراحت شد . صورت در هم 
کشید و گفت :<br>- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی 
با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع 
چیزی به مادرت نگو .</p>
<p><br>مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از 
آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :<br>- مادر من می 
خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر 
توست ! و نباید به تو بگویم .<br>مادرش لبخند زد و گفت :<br>- نگران نباش 
پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو 
پسر او نیستی !</p>

]]></content>
    </entry>
</feed>

